→ سهراب سپهریسهراب سپهری
سهراب سپهری
آوار آفتاب
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
…رویا زدگی شکست : پهنه به سایه فرو بود.←آن برتربه کنار تپه شب رسید.←آوای گیاهاز شب ریشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ریختم.←ای نزدیکدر نهفته ترین باغ ها ، دستم میوه چید.←ای همه سیماهادر سرای ما زمزمه ای ، در کوچه ما آوازی نیست.←برتر از پروازدریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سر انگیز است.←بی تار و پوددر بیداری لحظهها←بیراههای در آفتابای کرانه ما ! خنده گلی در خواب ، دست پارو زن ما را بسته است.←تارااز تارم فرود آمدم ، کنار برکه رسیدم.←خوابی در هیاهوآبی بلند را می اندیشم ، و هیاهوی سبز پایین را.←در سفر آن سوهاایوان تهی است ، و باغ از یاد مسافر سرشار.←دروگران پگاهپنجره را به پهنای جهان می گشایم:←دیاری دیگرمیان لحظه و خاک ، ساقه گرانبار هراسی نیست.←راه وارهدریا کنار از صدف های تهی پوشیده است.←روزنهای به رنگدر شب تردید من ، برگ نگاه !←سایبان آرامش ما، ماییمدر هوای دو گانگی ، تازگی چهره ها پژمرد.←شاسوساکنار مشتی خاک←شب همآهنگیلبها می لرزند. شب می تپد.جنگل نفس می کشد.←شکست ترانهمیان این سنگ و آفتاب ، پژمردگی افسانه شد.←طنینبه روی شط وحشت برگی لرزانم،←غبار لبخندمی تراوید آفتاب از بوته ها.←فراترمی تازی ، همزاد عصیان !←کو قطره وهمسر برداشتم:←محرابتهی بود و نسیمی.←موج نوازشی، ای گردابکوهساران مرا پر کن، ای طنین فراموشی!←میوه تاریکباغ باران خورده می نوشید نور .←نزدیک آیبام را برافکن ، و بتاب ، که خرمن تیرگی اینجاست.←نیایشنور را پیمودیم ، دشت طلا را در نوشتیم.←همراهتنها در بی چراغی شب ها می رفتم.←پرچین رازبیراهه ها رفتی، برده گام ، رهگذر راهی از من تا بی انجام ، مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحر !←گردش سایههاانجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد.←گل آئینهشبنم مهتاب می بارد.←