خلوتی با عطار
غزل شمارهٔ ۴۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون کنم معشوق عیار آمدستدشنه در کف سوی بازار آمدست
۲
دشنهٔ او تشنهٔ خون دل استلاجرم خونریز و خونخوار آمدست
۳
همچنان کان پسته میریزد شکرهمچنان آن دشنه خونبار آمدست
۴
هست ترک و من به جان هندوی اولاجرم با تیغ در کار آمدست
صفحهٔ ۱ از ۳