شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

غزل شمارهٔ ۱۳۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بس که دل تشنه سوخت وز لبت آبی نیافتمست می عشق شد‌، وز تو شرابی نیافت
۲
داشتم امید آنک بو که درآیی به خوابعمر شد و دل ز هجر خون شد و خوابی نیافت
۳
تشنهٔ وصل تو دل چون به درت کرد رویماند به در حلقه‌وار وز درت آبی نیافت
۴
دل ز تو بیهوش شد دیده برو زد گلابزانکه به از آب چشم دیده گلابی نیافت
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth