شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

غزل شمارهٔ ۲۶۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا نور او دیدم دو کون از چشم من افتاده شدپندار هستی تا ابد از جان و تن افتاده شد
۲
روزی برون آمد ز شب طالب فنا گشت از طلبشور جهان‌سوزی عجب در انجمن افتاده شد
۳
رویت ز برقع ناگهان یک شعله زد آتش فشانهر لحظه آتش صد جهان در مرد و زن افتاده شد
۴
چون لب گشادی در سخن جان من آمد سوی تنتا مرده بیخود نعره‌زن مست از کفن افتاده شد
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth