خلوتی با عطار
غزل شمارهٔ ۲۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شددر صف دردیکشان دردیکش و مردانه شد
۲
بر بساط نیستی با کمزنان پاکبازعقل اندر باخت وز لایعقلی دیوانه شد
۳
در میان بیخودانِ مست دردی نوش کرددر زبان زاهدانِ بیخبر افسانه شد
۴
آشنایی یافت با چیزی که نتوان داد شرحوز همه کار جهان یکبارگی بیگانه شد
صفحهٔ ۱ از ۲