خلوتی با جهان ملک خاتون
شمارهٔ ۱۰۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
داری دلا خبر تو که دردش دوای ماستلعل لبان دلکش او آشنای ماست
۲
سروی چو قامت تو ندیدم به راستیبالا نگویمش صنما کان بلای ماست
۳
گفتم بنه به دیده قدش تا ببوسمشگفتا سراب چشم تو باری نه جای ماست
۴
گفتم به وصل گیر شبی دست ما و گفتسرها ز دست رفته به جایی که پای ماست
صفحهٔ ۱ از ۲