خلوتی با جهان ملک خاتون
شمارهٔ ۱۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن سرو بین که بر لب جوی ایستاده استوآن زلف بین که بر رخ چون مه نهاده است
۲
آن غمزه بین که بسته ره خواب ما به سحرو ابرو نگر که شست کمان را گشاده است
۳
تا مرغ جان ز پای درآید حذر بکنای دل که ترک عربده جو مست باده است
۴
کامم نداد آن دهن تنگ چون شکردلبر به چشم شوخ دل از من ستانده است
صفحهٔ ۱ از ۳