خلوتی با عطار
غزل شمارهٔ ۳۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از می عشق نیستی هر که خروش میزندعشق تو عقل و جانش را خانه فروش میزند
۲
عاشق عشق تو شدم از دل و جان که عشق توپرده نهفته میدرد زخم خموش میزند
۳
دل چو ز درد درد تو مست خراب میشودعمر وداع میکند عقل خروش میزند
۴
گرچه دل خراب من از می عشق مست شدلیک صبوح وصل را نعره به هوش میزند
صفحهٔ ۱ از ۳