خلوتی با جهان ملک خاتون
شمارهٔ ۱۴۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا مرا دیده بر آن زهره جبین افتادهستدلم از دوری او سخت حزین افتادهست
۲
دیدهام حسن رخش دید و در او حیران شدراستی بر همه آفاق گزین افتادهست
۳
بر من خسته دل آخر چه سبب بی جرمیخشم کردهست و بر ابروش به چین افتادهست
۴
کام دل هست جدا دایم از این بی سر و پاعادت بخت من اینست و چنین افتادهست
صفحهٔ ۱ از ۲