شعر را زندگی کن
خلوتی با جهان ملک خاتون

شمارهٔ ۱۶۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
نمی‌دانم دلم باری به درد او گرفتارستستم بر جان غمگینم همه زان شوخ عیارست
۲
قد امید من دایم چو ابرویت خمی دارددل پر درد ما باری چو چشمان تو بیمارست
۳
تو در خواب خوشی جانا و ما در آتش هجرانکسی داند چنین حالی که شب تا صبح بیدارست
۴
به شادی می‌گذارد عمر، آن دلبر چه غم داردز مسکینی که در هجرش همیشه زار و غمخوارست
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth