خلوتی با جهان ملک خاتون
شمارهٔ ۲۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز دل را به غم عشق تو خوش بازاریستزآنکه بر روی گلت بلبل جان با زاریست
۲
طرّهٔ زلف تو بربود دلم را ناگاهراست گویم سر زلف تو عجب طرّاریست
۳
چشم جادوی تو با من چه خطاها که نکردکه گمان برد که او نیز چنین عیاریست
۴
خون ما خورد دلا غمزهٔ او، نیست عجبعجب آنست که خون خوارهٔ ما بیماریست
صفحهٔ ۱ از ۲