خلوتی با جهان ملک خاتون
شمارهٔ ۵۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
حال زارم گوییا روزی بر جانان رسدیا طبیب دل به غور درد بی درمان رسد
۲
گر ز حال زار من دلدار من آگه شودهم به فریاد من مسکین سرگردان رسد
۳
هم برآید صبحگاهی آفتاب روز وصلواین شب دیجور هجران را مگر پایان رسد
۴
روز هجران بگذرد دردم نماند بی دوانوبت وصل تو یک شب با من حیران رسد
صفحهٔ ۱ از ۲