خلوتی با جهان ملک خاتون
شمارهٔ ۸۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به غیر سوز و گدازیم چاره نیست چو شمعنزار و زارم و گریان ز غم میانه جمع
۲
فراغتی ز من و حال زار من داریمگر نمیرسدت حال زار بنده به سمع
۳
اگرچه کرد غم هجر دوست قلع مرانمیکند غم عشقش دل من از جان قمع
۴
منم مدام به بالین دوست تا دم صبحز درد هجر عزیزان نزار و زار چو شمع
صفحهٔ ۱ از ۲