خلوتی با جهان ملک خاتون
شمارهٔ ۸۹۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
برنمیآید مرا زان لعل جان افزای کاموز شراب عشق او چون چشم او مستم مدام
۲
چون صراحی میرود خون دلم از جور یاردایماً سرگشتهام در مجلس او همچو جام
۳
می پزم سودای زلف یار در دیگ هوسعقل می گوید تو تا کی میپزی سودای خام
۴
صبر میباید مرا در عاشقی و چاره نیستهمچو مرغ زیرک ای دل چون درافتادی به دام
صفحهٔ ۱ از ۲