شعر را زندگی کن
خلوتی با جهان ملک خاتون

شمارهٔ ۱۰۳۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
در سرم هست که سر در سر کار تو کنمجان نخواهم که بود بی رخ تو در بدنم
۲
سالها تا شب هجران تو بر من گذردکه ز درد غم عشقت مژه بر هم نزنم
۳
به دو چشم تو که چون زلف تو بر ماه رختهر دم آشفته و شوریده و بی خویشتنم
۴
سر تسلیم چو حکمست مرا اندر پیشلیکن ای دوست دمی چون بنوازی نزنم
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth