شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

غزل شمارهٔ ۴۳۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بنمود رخ از پرده، دل گشت گرفتارشدانی که کجا شد دل در زلف نگونسارش
۲
از بس که سر زلفش در خون دل من شددر نافهٔ زلف او دل گشت جگرخوارش
۳
چون مشک و جگر دید او در ناک دهی آمدناک از چه دهد آخر خاکی شده عطارش
۴
ای کاش چو دل برد او بارش دهدی باریچون بار دهد دل را چون دل ندهد بارش
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth