خلوتی با عطار
غزل شمارهٔ ۵۰۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تو میدانی که در کار تو چون مضطر فرو ماندمبه خاک و خون فرو رفتم ز خواب و خور فرو ماندم
۲
ز حیرانی عشق تو خلاصم کی بود هرگزکه از عشقت به نو هر روز حیران تر فرو ماندم
۳
عجایب نامهٔ عشقت به پایان چون برم آخرکه اندر اولین حرفی به سر دفتر فرو ماندم
۴
چو دست من به یک بازی فرو بستی چه بازم منمکن داویم ده آخر که در ششدر فرو ماندم
صفحهٔ ۱ از ۳