خلوتی با عطار
غزل شمارهٔ ۵۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فریاد کز غم تو فریادرس ندارمبا که نفس برآرم چون همنفس ندارم
۲
گفتم که در غم تو یاری کنندم آخرچون یاریم کند کس چون هیچکس ندارم
۳
ای دستگیر جانم دستم تو گیر ورنهکس دست من نگیرد چون دست رس ندارم
۴
گفتی به من رسی تو گر ذرهای است صبرتکی در رسم به گردت کان ذره بس ندارم
صفحهٔ ۱ از ۲