خلوتی با عطار
غزل شمارهٔ ۶۸۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
برخاست شوری در جهان از زلف شورانگیز توبس خون که از دلها بریخت آن غمزهٔ خونریز تو
۲
ای زلفت از نیرنگ و فن کرده مرا بی خویشتنشد خون چشمم چشمه زن از چشم رنگ آمیز تو
۳
در راه تو از سرکشان نی یاد مانده نی نشانچون کس نماند اندر جهان تا کی بود خونریز تو
۴
شد بی تو ای شمع چگل دیوانگی بر من سجلاز حد گذشت ای جان و دل درد من و پرهیز تو
صفحهٔ ۱ از ۲