خلوتی با عطار
غزل شمارهٔ ۷۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای که ز سودای عشق بی سر و پا ماندهایبر سر این راه دور خفته چرا ماندهای
۲
ای دل غافل بدانک منتظر توست دوستآه که آگه نهای کز که جدا ماندهای
۳
جملهٔ مردان راه، راه گرفتند پیشزان همه چون کس نماند پس تو که را ماندهای
۴
هیچ وفا نبودت گر بودت صبر ازوجان و دل ایثار کن گر به وفا ماندهای
صفحهٔ ۱ از ۳