خلوتی با عطار
حکایت مگسی که به کندو رفت و دست و پایش در عسل ماند
بیان وادی استغنا
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن مگس میشد ز بهر توشهایدید کندوی عسل در گوشهای
۲
شد ز شوق آن عسل دل دادهایدر خروش آمد که کو آزادهای
۳
کز من مسکین جوی بستاند اودر درون کندوم بنشاند او
۴
شاخ وصلم گر ببرآید چنینمنج نیکوتر بود در انگبین
صفحهٔ ۱ از ۴