شعر را زندگی کن
خلوتی با خواجوی کرمانی

شمارهٔ ۱۰۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
هیچ می دانی چرا اشکم ز چشم افتاده استزانک پیش هر کسی راز دلم بگشاده است
۲
کارم از دست سر زلف تو در پای اوفتادچاره کارم بساز اکنون که کار افتاده است
۳
هر زمان از اشک میگون ساغرم پر می شودخون دل نوشم تو پنداری مگر کان باده است
۴
بیوفائی چون جهان دل بر تو نتوانم نهادای خوشا آنکس که او دل بر جهان ننهاده است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth