خلوتی با خواجوی کرمانی
شمارهٔ ۲۲۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گرچه تنگ است دلم چون دهن خندانشدل فراخ است در آن سنبل سرگردانش
۲
هر کجا میرود، اندر دل ویران من استگنج لطف است، از آن جای بُود ویرانش
۳
برو ای خواجه مرا چند ملامت گوئیهر که در بحر بمیرد چه غم از بارانش
۴
درد صاحبنظران را به دوا حاجت نیستعاشق آن است که هم درد بُود درمانش
صفحهٔ ۱ از ۳