خلوتی با وحشی بافقی
شمارهٔ ۵۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جستبر سینه چنان خورد که از جوشن جان جست
۲
این چشم چه بود آه که ناگاه گشودیاین فتنه دگر چیست که از خواب گران جست
۳
من بودم و دل بود و کناری و فراغیاین عشق کجا بود که ناگه به میان جست
۴
در جرگهٔ او گردن جان بست به فتراکهر صید که از قید کمند دگران جست
صفحهٔ ۱ از ۲