خلوتی با وحشی بافقی
شمارهٔ ۱۲۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به تنگ آمد دلم یک خنجرِ کاری طمع دارداز آن مژگانِ قتال اینقدر یاری طمع دارد
۲
نهاده ست از نکویانش بسی غمهای ناخوردهاز این خونخوارِ مردم هرکه غمخواری
طمع دارد
۳
سحر گل خنده میزد بر شکایتگوییِ بلبلکه این نادان مگر کز ما وفاداری طمع
دارد
۴
گناهِ گلفروشان چیست گو بلبل بنال از
خودکه یک جا بودن از یارانِ بازاری طمع
دارد
صفحهٔ ۱ از ۲