خلوتی با وحشی بافقی
شمارهٔ ۱۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مهرم ز حرمان شد فزون شوقی ز حسرت کم نشدهر چند حسرت بیش شد شوق و محبت کم نشد
۲
تخم امید ما از و نارسته ماند از بینمیاما به کشت دیگران باران رحمت کم نشد
۳
خوش بخت تو ای مدعی کاینجا که من خوارم چنینبا یک جهان بیحرمتی هیچت ز حرمت کم نشد
۴
عمری زدم لاف سگی اما چه حاصل چون مرابا اینهمه حق وفا خواری و ذلت کم نشد
صفحهٔ ۱ از ۲