خلوتی با وحشی بافقی
شمارهٔ ۱۸۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پی وصلش نخواهم زود یاری در میان افتدکه شوق افزون شود چون روزگاری در میان افتد
۲
به خود دادم قرار صبر بی او یک دو روز امااز آن ترسم که ناگه روزگاری در میان افتد
۳
فغان کز دست شد کارم ز هجر و کار سازان راز ضعف طالعم هر روز کاری در میان افتد
۴
خوش آن روزی که چون گویند پیشت حرف مشتاقانحدیث درد من هم از کناری در میان افتد
صفحهٔ ۱ از ۱