خلوتی با وحشی بافقی
شمارهٔ ۱۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آیینهٔ جمال ترا آن صفا نماندآهی زدیم و آینهات را جلا نماند
۲
روزی که ما ز بند تو آزاد میشدیمبودند سد اسیر و یکی مبتلا نماند
۳
دیگر من و شکایت آن بی وفا کز اوهیچم امیدواری مهر و وفا نماند
۴
سوی مصاحبان تو هرگز کسی ندیدکز انفعال چشم تو بر پشت پا نماند
صفحهٔ ۱ از ۲