خلوتی با وحشی بافقی
شمارهٔ ۲۷۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عشق ما پرتو ندارد ما چراغ مردهایمگرم کن هنگامهٔ دیگر که ما افسردهایم
۲
گر همه مرهم شوی ما را نباشی سودمندکز تو پر آزردگی داریم و بس آزردهایم
۳
لخت لخت است این جگر چون خود نباشد لخت لخت؟که مگر دندان حسرت بر جگر افشردهایم
۴
در نمیگیرد به او نیرنگ سازیهای ماگرچه ز افسون آب از آتش برون آوردهایم
صفحهٔ ۱ از ۲