شعر را زندگی کن
خلوتی با وحشی بافقی

شمارهٔ ۲۹۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانمبه طبیب من که گوید که چه زار و ناتوانم؟
۲
به گمانِ این فکندم، تن ناتوان به کویتکه سگ تو بر سر آید، به امید استخوانم
۳
اگر آن که زهر باشد چو تو نوش‌خند بخشیبه خدا که خوش‌تر آید ز حیات جاودانم
۴
ز غم تو می‌گریزم من ازین جهان و ترسمکه همان بلای خاطر شود اندر آن جهانم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth