شعر را زندگی کن
خلوتی با وحشی بافقی

شمارهٔ ۳۰۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
مدتی شد کز گلستانی جدا افتاده‌امعندلیبم سخت بی برگ و نوا افتاده‌ام
۲
نوبهاری می‌دماند از خاک من گل وان گذشتگشته‌ام پژمرده و ز نشو و نما افتاده‌ام
۳
در هوای گلشنی سد ره چو مرغ بسته‌بالکرده‌ام آهنگ پرواز و بجا افتاده‌ام
۴
گر نمی‌پویم ره دیدار عذرم ظاهر استبسکه در زنجیر غم ماندم ز پا افتاده‌ام
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth