خلوتی با وحشی بافقی
شمارهٔ ۳۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رشک میبردند شهری بر من و احوال منکرد ضایع کار من این بخت بی اقبال من
۲
طایری بودم من و غوغای بال افشانییچشم زخمی آمد و بشکست بر هم بال من
۳
بخت بد این رسم بد بنهاد و رنجاند از منتورنه کس هرگز نمیرنجیده از افعال من
۴
گشتهام آواره سد منزل ز ملک عافیتمیدواند همچنان بخت بد از دنبال من
صفحهٔ ۱ از ۲