خلوتی با صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۱۴۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تنها ستمت بهر من ای ماه جبین استیا با همه بیمهری و آئین تو این است
۲
کوتاه نمود از همه جا دست خیالمبالای بلندت که بلای دل و دین است
۳
در ظلمت زلف تو دل خضر شود گماز بسکه شکن در شکن و چین سرچین است
۴
این زلف سیاه است بر آن روی چو خورشیدیا روز به شب کفر باسلام قرین است
صفحهٔ ۱ از ۳