خلوتی با صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۱۵۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلم ز دست تو خون گشت و حجت هم این استکه هر چه اشک فشانم ز دیده خونین است
۲
بغیر شهد چشانی بدوست خون جگربحیرتم که تو را ای صنم چه آئین است
۳
همیشه وصف لبان تو بر زبان دارمکه نقل مجلس فرهاد نقل شیرین است
۴
دلم بدام سر زلف پر خمت ماندبصعوهٔی که گرفتار چنگ شاهین است
صفحهٔ ۱ از ۲