خلوتی با صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۲۲۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
برافکن پرده تا خورشید تابان از سما افتدخرامان شو دمی تا سرو در بستان ز پا افتد
۲
صبا بر هم مزن چین سر زلفش که میترسمختن ویران شود آشوب در شهر ختا افتد
۳
شنیدم آن پری از شهر خود عزم سفر داردچه خوشباشد گذار محملش در شهر ما افتد
۴
دلم تا دید آن چاه ز نخدان و خم گیسوچو یوسف گه بچاه و گه بزندان بلا افتد
صفحهٔ ۱ از ۲