خلوتی با صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۲۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل ز قید غمت ای دوست رها نتوان کردهست دردی غم عشقت که دوا نتوان کرد
۲
میتوان دین و دل و عقل ز کف داد ولیرشتهٔ زلف تو از دست رها نتوان کرد
۳
تا دل جام نشد خون به لبانت نرسیداز تو بیخون جگر کام روا نتوان کرد
۴
از فلک راستی و از دل من صبر و قراروز نکویان طمع مهر و وفا نتوان کرد
صفحهٔ ۱ از ۳