خلوتی با صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۲۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رهد ز زلف تو دل در بر من آید بازاگر که صعوهٔ مسکین رهد ز چنگل باز
۲
بیک نگاه تو از هوش آنچنان رفتمکه تا بصبح قیامت بخود نیایم باز
۳
تو را بکنج لب لعل دانهٔ خالی استکه مرغ جان بهوایش همی کند پرواز
۴
بغیر چشم تو کز غمزه صید خلق کندبروزگار کس آهو ندیده تیرانداز
صفحهٔ ۱ از ۳