خلوتی با صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۲۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عمریست تا به تیر غمت گشتهام هدفشاید زمام وصل تو را آورم بکف
۲
نازم بگیسوی تو که در آرزوی آنبس روزها سیه شد و بس عمرها تلف
۳
یکباره گر نقاب بگیری ز روی خودمه یکطرف برآید و خورشید یکطرف
۴
مژگان و چشم مست تو را هر که دید گفتلشگر برابر شه ترکان کشیده صف
صفحهٔ ۱ از ۳