خلوتی با صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۴۱۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
برو بجو ز عمل مونسی و داد رسیکه مونست نبود جز عمل بگور کسی
۲
عروس دهر گرت یار شد تو غره مشوکه دیده همچو تو داماد این عجوزه بسی
۳
نفس نفس گذرد عمر و سال گردد و مهتو را به هر نفسی در سر اوفتد هوسی
۴
چگونه منکر حشری بحالتی که خدایحیات تازه ببخشد ترا به هر نفسی
صفحهٔ ۱ از ۲