خلوتی با خاقانی
غزل شمارهٔ ۶۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای دل به عشق بَرِ تو ، که عشقت چه درخور استدر سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است
۲
درد کهنت بود برآورد روزگاراین دردِ تازهروی نگوئی چه نوبر است
۳
شهری غریب دشمن و یاری غریب حسناینجا چه جای غمزدگان قلندر است
۴
گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشقانصاف میدهم که ز انصاف خوشتر است
صفحهٔ ۱ از ۳