خلوتی با خاقانی
غزل شمارهٔ ۱۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل رفت و میندانم، حالش که خود کجا شدآزار او نکردم، کویی دگر چرا شد
۲
هر جا که ظن ببردم، رفتم طلب بکردمپایم به سنگ آمد، پشتم ز غم، دو تا شد
۳
چندان که بیش جستم، کم یافتم نشانشگویی چه حالش افتاد، یارب دگر کجا شد؟
۴
بردم بدو گمانی، کز عشق گشت رستهمانا که گشت عاشق، ظنم مگر خطا شد
صفحهٔ ۱ از ۲