خلوتی با خاقانی
غزل شمارهٔ ۱۷۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
این عشق آتشینم دود از جهان برآردوین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد
۲
هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت«واخجلتا»سُرایان سر زآسمان برآرد
۳
یارب چه عشوه داری کآزرم کس نداردآن را که آشنا شد از خانمان برآرد
۴
قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هیاز هجر غافلی تو کهت از جهان برآرد
صفحهٔ ۱ از ۲