شعر را زندگی کن
خلوتی با خاقانی

غزل شمارهٔ ۲۳۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
یک نظر دوش از شکنج زلف او دزدیده‌امزیر هر تار شکنجی صد جهان جان دیده‌ام
۲
دوش از آن سودا که جانم ز آن میان گوئی کجاستمرغ و ماهی آرمید و من نیارامیده‌ام
۳
بی‌میانجی زبان و زحمت گوش آن زمانلابه‌ها بنموده‌ام لبیک‌ها بشنیده‌ام
۴
گوهری کز چشم من زاد آفتاب روی اوهم به دست اشک در پای غمش پاشیده‌ام
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth