خلوتی با خاقانی
غزل شمارهٔ ۲۸۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدنبنده باید بودن و در بیع جانان آمدن
۲
از عتاب دوستان چون سایه نتوان دررمیدجان فشاندن باید و چون سایه بیجان آمدن
۳
عشقبازان را برای سر بریدن سنت استبر سر نَطع ملامت پایکوبان آمدن
۴
نیم شب پنهان به کوی دوست گمنامان شوندشهرهنامان را مسلم نیست پنهان آمدن
صفحهٔ ۱ از ۲