خلوتی با خاقانی
غزل شمارهٔ ۳۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
داور جانی، پس این فریاد جان چون نشنوییارب آخر یارب فریاد خوان چون نشنوی
۲
داد خواهم بر درت در خاک و خون افغان کنانگیر، دادِ عاشقان ندْهی، فغان چون نشنوی
۳
آه سوزان کز ره دل میبرم سوی دهانسوی دل باز آرم از راه دهان چون نشنوی
۴
هر زمان گوئی بگو تا خود نشان عشق چیستمن چه دانم داد عشقت را نشان چون نشنوی
صفحهٔ ۱ از ۳