شعر را زندگی کن
خلوتی با واقف لاهوری

شمارهٔ ۳۰۱

غزلیات ناتمام

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
خون ناحق ریختن از بس که باشد کار اوبوی خون آید چو قصاب از در و دیوار او
۲
در سرم سوداست عریانش به بر خواهم کشیدهست معشوق حریف تیغ جوهردار او
۳
خورده‌ام تیری ز شست یار و هر ساعت ز ذوقچون لب پان خورده می‌بوسم لب سوفار او
۴
چند با اغیار نتوان دید گرمی‌های یاراین دمی سردی که دارم می‌کنم در کار او
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth