خلوتی با انوری
قصیدهٔ شمارهٔ ۸۵ - در مدح سلطان اعظم سنجر
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آب چشمم گشت پر خون زاتش هجران یارهست باد سرد من بر خاک از آن کافور بار
۲
آب و آتش دارم از هجران او در چشم و دلاز دل چون بادم از دوران گردون خاکسار
۳
آب چشمم ز آتش دل نزهت جان میبردهمچو باد تند کاه از روی خاک اندر قفار
۴
گر ز آب وصل او این آتش دل کم کنممن چو باد از خاک کوی او شوم عنبر عذار
صفحهٔ ۱ از ۶