خلوتی با انوری
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۵ - چون صدراعظم مجدالدین ابوالحسن عمرانی از سمرقند بازآمد و سلطان تشریفش فرمود اعدا بر او افتریها کردند در دفع آن افتریها انوری این قصیدهٔ بگفت
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سه ماهه فراقت بر اهل خراسانبسی سال بودست آسان و آسان
۲
به جانت که گر بیخبرهاء خیرتخبر داشت کس را تن از دل دل از جان
۳
زبان بود در کامها بیتو خنجرنظر بود در دیدهها بیتو پیکان
۴
یکی از تف سینه در قعر دوزخیکی از نم دیده در موج طوفان
صفحهٔ ۱ از ۱۳