خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۱۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب یلدای غمم را سحری پیدا نیستگریههای سحرم را اثری پیدا نیست
۲
هست پیدا که به خون ریختنم بسته کمرگرچه از نازکی او را کمری پیدا نیست
۳
به که نسبت کنمت در صف خوبان کانجااز تجلی جمالت دگری پیدا نیست
۴
نور حق ز آینهٔ روی تو دایم پیداستاین قدر هست که صاحب نظری پیدا نیست
صفحهٔ ۱ از ۲