خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۱۴۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زهی ز تو دل ناوک سزای من مجروحدلت مباد به تیر دعای من مجروح
۲
عجب مدان که به تیر دعا شود دل سنگز شست خاطر ناوک گشای من مجروح
۳
شکست شیشهٔ دل در کفش که میخواهدبه شیشه ریزه آزار پای من مجروح
۴
ز خاک تربت من گل دمید و هست هنوزز خار گلی داغهای من مجروح
صفحهٔ ۱ از ۳